یه دنیا ناگفته
                                                                 
۱۳٩۱/٢/٢٥ :: ٥:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : EL.ES

دل را اگر یار بود

تا به آخر دلدار بود

عمری نشست، انتظارها کشید

نشد خبری، دل بیچاره ناله ها کشید

نشست و ندانست

که طلوع آفتاب از پس نگاه اوست

نشست و ندانست

که گردش زمین از جاذبه ی چشمانِ اوست

رفت و در خلوت خود زانو گرفت

این جهان را با طلسم خود آغوش گرفت 



موضوع مطلب :




۱۳٩۱/٢/۱٩ :: ٢:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : EL.ES

شده تا حالا یهو یه شعری بیاد تو ذهنتون همینطور ناسن و بی دلیل!!؟ بعد برین سرچ بزنین و شعر رو پیدا کنین و با ذوق تا تهش بخونین! بعد ببینین چون خیلی قشنگه تو وبلاگ خودتونم بزارین که هرموقع دلتون خواست سریع بیاین و دوباره بخونینش؟ نه میخام ببینم  شدهههههههه؟؟؟:)

شاید یه روزی بخونمش :)

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم



موضوع مطلب :




۱۳٩۱/٢/٧ :: ۳:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : EL.ES

هَََََی واااااااااایه منننننننن! عجیب مدت زمانی است که اینجا داره خاک می خوره هاااا! خدایی نه به زمانی که از فرط بیکاری اینجا همیشه بروز بود نه به الان که دنبال یه وقت خالی میگردم که اینجا رو آپ کنم!

زندگی خارجه کمکم داره باهام خو میگیره، شایدم من دارم باهاش خو میگیرم، ولی کلا دهنه مبارکمو بدجوری سرویس کرده این دانشگاه! یه چیزیه فراتر از اون چیزی که من فکر میکردم! واقعا اینجا برای هر درسی باید وقت بزاری! هر درسی یک کلاس تمرین جدا هم داره که موظفی هر هفته تمرین تحویل بدی چون در غیر اینصورت نمیزارن امتحان پایان ترمو بدی!!:( واقعا دمه اونایی که ترمی 25-30 واحد برمیدارن و کنارش کار هم میکنن گرم! خیلی خدایی پتانسیلشون بالاست! من یکی که شخصا کم آوردم!

ترم اولم رو که به زیبایی هرچه تمام از ریشه گند زدم بهش رفت!! فکر کن 6 تا درس برداری 3تاشو بیفتی 3تاشم 10 بگیری!! بعد اون 3تایی که افتادی رو دوباره امتحان بدی و اونارو هم 10 بگیری و کلا معدلت بشه 10! اونجاست که دیگه واقعا کم میاری! هرچی بیشتر تلاش میکنی میبینی هیچ فرقی نمیکنه! چون جایی اومدی که خیلی سطحش بالاتر از سطح توئه! جایی اومدی که فقط نخبه های شریف قبلا میتونستن بیان! اما با این اوصاف اینا هیچ کدوم توجیه درستی نیست! چون پیمان و مسعودم از همون دانشگاهی اومدن که من اومدم! با این تفاوت که اونا نمره های خوبی گرفتن و من گند زدم به همه درسام! نمیدونم! احساس میکنم واقعا ضعف دارم! نه تو فهمیدن بلکه تو امتحان دادن، یعنی مطالب رو خوب می فهمم اما نمیتونم امتحانشون بدم، یعنی بر خلاف ایران اینجا سره جلسات امتحان دچار فراموشی آنی میشم! حالتی که هرچی خوندی و وقت گذاشتی به باد میره! چرا؟ نمیدونم! شاید دلیلش استرس بی جا باشه! شایدم دلیلش کند ذهن بودنم باشه! شایدم دلیلش اهمیت ندادن به نمره باشه! چون ملاکم رو گذاشتم روی زود تموم کردن نه خوب تموم کردن! 

همه ی اینارو گفتم ولی بازم میگم هیچ کدوم توجیه پذیر نیست! اینکه از دانشگاه سطح پایین اومدی اینجا، اینکه با یک زبان جدید داری درس میخونی، اینکه انگلیسی باید بفهمی و انگلیسی باید بنویسی، اینکه وقت امتجان کمه یا امتحان سخته و..... اینا هیچ کدوم واسه خودم توجیه پذیر نیست! چون در صورتی توجیه پذیره که شرایط واسه همه یکسان باشه! وقتی یک ایرانی تو یه درس 1 میشه و من 4 میشم پس 100% اشکال از منه! باید قبول کنم که کم کاری از خودمه و بس! خودم واقعا اونطور که باید درس نمیخونم! و نخوندنم به خاطر 2 دلیل مهمه: 1-اینکه به درسایی که تا حالا پاس کردم هیچ علاقه ای نداشتم 2-اینکه همش حفظیات بوده و من کاملا با دروس حفظی از بیس مشکل دارم! هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم وقتم رو صرف حفظ کردن بزارم! تو دوره لیسانس هم تا میتونستم تقلب می کردم :) چون اعتقاد دارم که حفظیات به هیچ کاره آدم نمیاد و بعد از امتحان کاملا همه چیز رو فراموش میکنی! 

همیشه فکر میکردم تو خارج دروس رو به صورت کاملا عملی به دانشجو ها یاد میدن اما حالا میفهمم که سیستم خارج(یا حداقل آلمان) کاملا مشابه با همون سیستم ایرانه فقط با این تفاوت که حجم مطالب حفظی 3 برابر شده و کلی هم تمرین تحویلی اضافه شده! وگرنه دقیقا مثل سیستم ایرانه، شاید تنها مزیتش این باشه که تو تمرینات تحویلی یه قسمت عملی میارن که تو رو ملزم میکنن که خودت بری به صورت عملی اون مطلب رو یاد بگیری!همین! حالا شما اگر فرق دیگه ای دیدی بیا و به ما هم بگو!:)

چقدر حرررررررررف زدممممممممم! باس جبران آپدیت نکردنه این مدت رو بکنم دیگه :)

خووووووولاصه که ترم جدید همچین بگی نگی بهتر از ترم قبله و یه نموره از دروس حفظی فاصله گرفته (اپسیلون). امیدوارم این ترم بتونم نمره های خوبی بگیرم!

کلا آدمی هستم که اگر به یه درسی علاقه پیدا کنم توش نمره خوبی میگیرم و اگر علاقه پیدا نکنم بی برو برگرد 10 میگیرم :) اینجوریم دیگه! کلا واسه علایقم فقط خودمو تو زحمت میندازم نه اون چیزایی که علاقه نیست توش!حالا هی شما بزنین تو سره من بگین بیخود میکنی بشین درستو بخون!!

حالا یه سوال: فرض کنین شما الان در همین دانشگاهی که من هستم دارین درس میخونین، از این دو مورد کدوم رو ترجیح میدیدن(فقطم همین 2مورده و مورد سومی وجود نداره):

1- تموم کردن درسم تو مدت همون 2سال ولی با نمره های نه چندان خوب

2-تموم کردن درسم تا هروقت که طول کشید ولی با معدل خیلی خوب

 

این بود ماجرای درگیری ما در این مدت... راستی یه 7-8 ماهی هست که از چندتا از برو بچ وبلاگی هیچ خبری نیست، اگر سر زدید اینجا آدرس وبلاگتونو واسم بزارین دوباره چون من به دلیل همین مشغله ی درس خیلی ها رو فراموش کردم! و البته از این بابت عذر هم میخام :)



موضوع مطلب :




۱۳٩۱/۱/٦ :: ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : EL.ES

کلا همه چیز برعکس شده واسه من.... هرچیزی که انتظارشو دارم و پیش بینی میکنم که اتفاق میافته دقیقا عکس اون رخداد اتفاق میافته!‌واقعا عجیبه! این مساله مربوط به این یکی دو روزم نیست! سابقه ای بس طویل داره واس خودش! 

یه جای کارم میلنگه, بدم می لنگه اما نمیدونم کجاست! هرکی بتونه کشفش کنه جایزه داره لبخند

 

باس بزنیم تو خط سادگی 

شایدم شیفتی بشیم, بریم تو خط آوارگی

 

باس رفت تو آسمونا

اون بالا بالاها, جایی که نباشه رد پایی زدنیا

باس فقط من باشم و تو باشی و یه لقمه نون و پنیر و سبزی

نه حرفی نه کاری, نه گریه نه زاری

یه جا که صب تا شب بخندی 

شبم تو رختخواب بغل خانوم بجنگی

صب پاشی بری لبه ساحل 

گوش بدی به صدای موج و پرنده های اهل دل

یه صبونه ی مشتی, بانون سنگک, کنار دریا

یه سیخ کباب بزرگ, با برنج چرب و چیلی, واسه ناهار فردا

ای خدای خوب و مهربان 

نگیر این آرزوهارا از این جوان

 

پ.ن: اون دو خط اول زیاد ربطی به بقیه شعر نداشت نیشخند



موضوع مطلب :




۱۳٩۱/۱/٤ :: ۱:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : EL.ES

وقتی 3 تا امتحانه آخرتو هر سه شو بیفتی(هرچند اسمش افتادن نیست و به اصلاح میری سِکِند تِرای) میدونی چه حالی میشی ؟ نه می دونی؟؟؟

احساس کودنی مضاعف بهت دست میده!!! والا!! جلو خاص و عام تحقیر میشی !!!

حالا هی برو بگو نخوندم! حالا هی برو بگو من از اول هدفم سکند ترای (یعنی شانس دوم) بود! حالاااا هی بشین زانوی غم بغل بگیر! حالا هی بشین با تمام استرس واسه شانس بعدی امتحان خودتو آماده کن! حالا هی هر روز بگو اگر دومی رو هم نرسیدم بخونم چی؟ یا اگر دومی رو هم افتادم چی؟!

واقعا باید اعتراف کنم که خیلی خنگم !!! کم کاری نکردم خداییش اما وقتی خنگ باشی هرچی هم بخونی افاقه نمیکنه!! والا بخدا اگر بدونی!!

یه چیز دیگه رو هم باس اعتراف کنم! اونم اینه که واقعا خودم میخاستم این 3تا امنحان آخری رو برم سکند ترای که بتونم نمره توپی ازشون بگریم! ایشالا که همینطور بشه. هرچند که با توجه به همون قضیه خنگی احتمالش تنها 40% :)

اگر بشهههههههههههههه که تلاشمووووووووووووووووووو بیشترررررررررر کنممممممممممممممممممممممممممممم.....هااااااااا...نظره تو چیه؟



موضوع مطلب :




۱۳٩۱/۱/۱ :: ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : EL.ES

خوب یک سال دیگه هم گذشت، مثل برق و باد با کلی دغدغه و سختی و خوبی و ناراحتی و کلی اتفافات مهم

سال نو رو به همه ی شما دوستای وبلاگی نازنینم و همه کسانی که گذرشون به اینجا میفته صمیمانه تبریک میگم، امیدوارم هرکی سال سختی رو داشته امسال سال خوشی واسش باشه و روی ناراحتی و بغض رو نبیند دیگر

همچنین امیدوارم تو این سال جدید هرکی کینه ای نسبت به بنده داره با بزرگواری خودش مارو عفو کنه و بزاره به حسابه جوانی این حقیر

دو تا اس ام اس قشنگ هم اومد واسم که نوشتنش خالی از لطف نیست

حافظ گشوده ام چه زیباست فال تو، حتما قشنگ می شود امسال حال تو، با آن زبان فاخر و ایرانی اصیل: فرخنده باد روز و شب و ماه و سال تو

بزن ای طبل باران، برقص ای بید مجنون، رسیده پچ پچ باد، به گوش خاک محزون، بیارد سفره عید، بچینید قاصدک ها، هزاران سین تازه، بجای سوز و سرما



موضوع مطلب :




۱۳٩٠/۱٢/٢٤ :: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : EL.ES

گاهی برای ماندن دیر است و برای رفتن زود 

گاهی نمیدانی کجا دریاست و کجا باریکه ای از رود

گاهی معلق می مانی بین زمین و زمان

گاهی تنها آرام میگیری با صدای خش خش برگ های خزان

گاهی چه زود دیر می شود گاهی

و گاهی چه دیر زود می شود گاهی

 

پ.ن:بازهم من و ایران و تنهایی و غصه و ماتم و فکر درگیر و مشغله ی زیاد



موضوع مطلب :




۱۳٩٠/۱٢/٢٢ :: ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : EL.ES

بلللللللله! خدمتتون عارضم که بنده بالاخره رسیدم مشهد! اونم کی؟ امروز صبح ساعت 11! یعنی بنده بجای اینکه ساعت 3 صبح برسم ساعت 11 صبح رسیدم! اونم با گذروندن چه مشقت هاااااااااااایی!!! واقعا هفت خان رستم رو طی کردم تا رسیدم مشهد! 

عارضم که (کسی میدونه دیکته ی درست عارضم چجوریه؟نیشخند) پرواز بنده اونطور که اعلام کردن از کلن با 20 مین تاخیر انجام میشد! و ما موقعی که سوار هوایپماشدیم هواپیما با 40 مین تاخیر حرکت کرد! حالا بنده رو فرض بفرمایید با کلی استرس در هواپیما نشسته! دیدم دارم از استرس میمیرم رفتم از مهماندار پرسیدم: sorry I have a question ,I have another flight from Istanbull to mashhad, can I get it or does it have delay too? بعد یارو هم با چنان اعتماد به نفسی که من به عمرم ندیده بودم گفت yessss,actually there is no other flight to mashhad today, so They Must waite for you ماهم اینو که گفت همچون نوازش مادرانه قلب مملو از استرسمون کمی آروم گرفت و رفتیم و نشستیم و کلی خلاصه خیالمون از این بابت جمع شد

بعد رسیدیم فرودگاه استانبول از هواپیما پیاده شدیم سوار این اتوبوساش شدیم که بریم سمت سالن ترانزیت! حالا مگه این اتوبوسش حرکت میکرد! این همشهری ما پیاده شد هرچی فحش رکیک بود نثار اموات یارو کرد! و یارو هم ازونجایی که ترک بودو فارسی نمیفهمید کلا اعتنایی نمیکرد! خلاصه باز با 10 مین تاخیر راه افتادو ما تا هم رسیدیم تو سالن دِ بودو که میدوییدیم! از این سالن به اون سالن! ماشالا فرودگاه استانبول هم که به اندازه 4 زمین فوتبال طول داره و من چون نمیدونستم کدوم سالن هست پرواز مشهد مجبور شدم همچو آهویی نفس بریده بدووم کله فرودگاه رو!که دوبار از فرط خستگی نزدیک بود به طور جد قلبم ایست کنه و کلا نفسم بالا نمیومد! تا مرز بی هوشی رفتم خلاصه! دردسرتون ندم تا ما رسیدیم و گیت مشهد رو پیدا کردیم دیدیم بکککه هییییی آقا گیت رو کلا از 20 مین قبلش بسته و هواپیما در حال پریدن! دیگه ماهم هرچی کلمات قصار بود نثار روح اون مهماندارو راننده اتوبوس و مسئول گیت و ترکیش ایر لاین و کلا سیستم ترکیه کردیم!!! 

بعد دیدیم کار از کار گذشته و باز کل فرودگاه رو ایندفعه به صورت قدم زنان از اینور به آنور میرفتیم برای کسب تکلیف!که در این شرایط بوجود اومده ما باید چکار کنیم؟ و جالب اینکه هرکدوم مارو پاس میدادن به یکی دیگه و من دقیقا دوباره یاده سیستم ایران افتادم و فهمیدم که ترک ها هم کلا مثل مان!البته اینو تو آلمان هم تا حدودی فهمیده بودم! چون نصف آلمان ترکن! خلاصه یکی پیدا شد و گفت : listen , there is no other flight to mashhad tonight or tomorrow! در این لحظه یک scheisse نثارش کردم و ادامه داد: you have two choice : stay here in hotel for 2days or go to tehran tonight?! ماهم که بین زمین و زمان گیر گردیم و دیدیم هیچ کدوم از مسافرا پایه موندن نیستن رفتن رو بر موندن ترجیح دادیم! 

بلیت رو گرفتیم و خندان و شادان رفتیم گیت 207 که روی بلیت زده بود! رفتیم اونجا و یکم نشستیم گفتیم بزار تابلو رو هم نگاه کنیم ، یه نگاه به تابلو انداختیم دیدیم شماره گیت عوض شده و شده 210! گفتیم خوب اینم طبیعیه دیگه حتما اون گیت شلوغ بوده و عوض کردن! خلاصه رفتیم گیت 210 که نزدیک همونجا بود خوشبختانه، با دوستمون که 10 سالی آلمان زندگی میکرد گرم صحبت شدیمو 1ساعتی گذشت و 45 مین مونده بود به پرواز! به دوستمون گفتم ظاهرا ما اشتباه نشستیم چون قاعدتا تا لان باید گیت رو باز میکردن دیگه!! گفت نه بابا هنوز وقت مونده و همینه و اینا و من گفتم بزار دوباره گیت رو چک کنم! تابلو رو چک کردم و دیدم که دوباااااااااااره شماره گیت عوض شده شده 301 و جلوشم زده Last Call به دوستمون گفتم بدووووووووووووووووووووو! و باز ما دوباره مجبور شدیم اندازه 2 تا زمین فوتبال رو بدوییم! و اونجا بود که واقعا به ترک بودن ترکها پی بردم! تا حالا از نزدیک ندیده بودم اینقد ترک بازی رو :) آخه جالب اینجاست که گیت رو عوض میکنن اعلام هم نمیکنن! و خودت ظاهرا دائم باس تابلو رو چک کنی! یا شایدم اعلام میکردن اما جون ترکی میگفتن ما چیزی حالیمون نمیشده! خلاصه باز 7-8تا لغته "scheisse" رو نثار روحشون کردم نیشخند

دیگه به هزار بدبختی بود ما رسیدیم تهران! تهران همه چیز خوب بود و 3 ساعت بعد هم بلیت گرفتم واسه مشهد و در آخر به سلامتی و بعد از 25 ساعت معلق بودن در زمین و هوا رسیدم مشهد!هرچند که پرواز تهران-مشهد هم 30 مین تاخیر داشت!

خوشبختانه مشهدم استقبال بسیاااااااااااااار گرمی کرده بودن ازمون، همه ی خستگی از تنمون بیرون رفت نیشخنددروغگودروغگو

قصه ی ما بسر رسید مامان راکی به خونش نرسید

ولی عجیییییییییییب تفاوته بین مملکتون با اونور هااااااا عجیییییییییب!!!!!!!



موضوع مطلب :